خستگي را چند مي خرند؟ به قيمت جان يا به قيمت شکستن کاش خريداري بود قلبم درد مي گيرد و پي شانه اي مي گردم شانه اي بي ريا وبي آنکه از من بپرسد چرا خسته اي؟ اشکهايم عادت دارند به اين قفس.....
به اين که بايد بي هيچ بهانه اي فقط ببارند...ببارند...همين جرم ما هميشه بارش بود
هيچ دستي در کار نيست ....ببار
عجيب اين نفس از اين همه تکرار چرا خسته نمي شود!!!!!!
+نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت14:57توسط zohreh |
|
About
يادم باشد تنهايم ... وهيچ کس مرا به ميهماني گنجشکها نخواهد برد .. .ياذ من باشد دل هر کس دل نيست... و گوشي براي شنيدن وسعت فاصله ها نيست ياد من باشد تنهايم ... و تنهاييم از شلوغي مسموم بهتر است يادم باشد که از يادم نرود