تبليغاتX
من از نهايت شب حرف مي زنم - من هر روز خستگی را مثل چایی می نوشم.....

من از نهايت شب حرف مي زنم

تنها شب برای خوابیدن نیست.......... برای ندیدن هم هست

 

(کسی چه می داند؟..........)

 

 خستگي را چند مي خرند؟ به قيمت جان يا به قيمت شکستن
کاش خريداري بود
قلبم درد مي گيرد و پي شانه اي مي گردم
شانه اي بي ريا وبي آنکه از من بپرسد چرا خسته اي؟
اشکهايم عادت دارند به اين قفس.....


به اين که بايد بي هيچ بهانه اي فقط ببارند...ببارند...همين
جرم ما هميشه بارش بود

هيچ دستي در کار نيست ....ببار


عجيب اين نفس از اين همه تکرار چرا خسته نمي شود!!!!!!

 

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت14:57توسط zohreh | |